تبليغاتX
راوی

اشتباه

هین واژه هاراساده می گویم سیاه  است

با  ادعای   درک  ، کوران  را   نگاه   است

از  حمله  های   دغدغه  مگریز  چون  من

کژ فهمی  و نادیده ها  یک تکیه گاه است

از   حلقه   های   تنگ   تعریفات   بگسل

بر  سوره  ها  و  آیه ها تکلیف   آه  است

بی  انتقادی  مرگ   جانسوز  صعود است

هر دم  مسیر  زندگی پر کوه  و کاه است

با   واژه  ها سرگرم  بازی گشته  ام  من

آرامشی مرده  که  در   این  بارگاه  است

 مجنون  به  نا معلومی  احوال، جان   داد

این  مرگ  بی انگیزه  چون آوردگاه  است

در  نا نوشتن، نا  شنیدن   لذتی   هست

اقرار   تلخی  که   نبودش  دردگاه   است

چون  می رسی بر  درب های بسته  بنگر

بر  پشت  درب فتح، بسیاری سپاه  است

این  بیت  را  بی  جا   نوشتم  بحث  دارد

اشعار  من   دلتنگی   بی  سرپناه  است

ای  آنکه  این   ابیات  را  مردود  خواندی

دانی  جهان، همسایه یک  پرتگاه  است؟

گر  این  حقیقت  را   به   راه   دور  بردی

خوش  باش  بودن یا نبودن اشتباه  است

راوی/تهران/دی ماه 1390


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 11:15  توسط | 

شواهد مشعشع

 

به ترغیب یکی از دوستان توانمندم که آوردن نامش جایز نیست،ناخواسته به یاد مطلبی از رومانوگواردینی افتادم که شیوه ی بیان سقراط را در روشی جذاب درحین تفسیر رسائل افلاطون با عنوان پرسش و پاسخ سقراطی نشان می دهد.

از چندی پیش تا چند لحظه پیشتراختلاف نظر و یا به عبارتی تقابل اندیشه بین من و دوست توانمندم سبب شد تا به این مطلب بپردازم که به راستی چه تفاوتی بین پیروزی و موفقیت وجود داردوارجحیت با کدام یک از این دو است؟

ما در زندگی با ایجاد هدف و تلاش برای رسیدن به آن کدام یک از این دو را انتخاب می کنیم؟پیروزی یا موفقیت؟

آیا انتخاب ما در پیروزیمان موثر است؟

آیا انتخاب نادرست سبب از دست دادن توفیق است؟

آیا "انتخاب نادرست" ترکیبی صحیح است؟

آیا"انتخاب" یا "برگزیدن"مفهومی ملموس دارد یا خیر؟وچرا اینگونه است؟

من در اینجا از کسی قطعن پاسخی نخواهم خواست چون اگر به این موضوع بپردازم به سرآغاز مطلب باز خواهیم گشت.

پرسشهای من بسیار ساده و روان بیان شده اما پاسخ دادن به آنها چندان ساده به نظر نمی رسد.

برای اینکه همه کسانی که این مطلب را می خوانند به راحتی با آن ارتباط برقرار کنند،اینگونه ادای مطلب می کنم:

فرض کنید شما با شنیدن پرسش اول این متن با من وارد بحث می شوید.

شما تلاش می کنید تا پاسخی گویا و روشن به من ارائه دهید.دراین حین شما پیروزی را مقدم بر توفیق دانسته و یا عکس این را عنوان خواهید کرد.

چرا که اگر هردو را برابر با یکدیگر بدانید ادامه ی بحث منتفی خواهد شد.

شیوه ی پرسش مطرح شده از طرف من شما را ترغیب می کند که از تقدم یکی از این دو بر دیگری قطعن دفاع کنید.

این بدان مفهوم است که برای ادامه ی بحث  و شرح کامل پاسخ به ناچار، اصلی را پذیرفته اید که هنوز علت آن را نمی دانید.

من از شما خواهم پرسید که اگر شخصی پیروز شود قبل از پیروزی توفیق کسب نموده و یا عکس آن؟

و شما هر پاسخی بدهید به این مطلب اشاره کرده اید که بدست آوردن یکی ازآن دو منتج به حلول دیگری خواهد شد.

شما به دلیل پذیرفتن اصل پنهان در پرسش اول ناچارید یکی را به تنهایی پست بنمایید و دیگری را به صفات عالی بیارایید.

توجه داشته باشید که هر پیش فرضی به غیر از آنچه که تا کنون من عنوان نمودم رخ بدهد سبب انتفای بحث خواهد گردید و شما ادامه ی بحث را خواستارید واگرنه تا همینجا هم قدم در راه نمی گذاشتید.

در نهایت به این موضوع اشاره خواهید کرد که آن مؤلفه که صفات عالی را داراست،ممکن است سبب بوجود آمدن دیگری گرددویا اینکه آن مؤلفه که پست انگاشته شده با ارتقاء وتغییرات خاص به مؤلفه دیگر مبدل خواهد شد که فرض دوم کمی بعید به نظر می رسد پس من در بهترین حالت از نظر خودم فرض اول را در نظر می گیرم.

شما براین باورید که آنچه صفات عالی را داراست به تنهایی این خاصیت را دارد وگاهن سبب پیدایش مؤلفه دیگر نیز خواهد شد.

برای مثال شما توفیق را والا و پیروزی را پست می دانید.

اینطور عنوان می کنید که بدون پیروزی توفیق جایگاه محفوظی خواهد داشت اما پیروزی که به نسبت پست می ماند بدون حضور توفیق حاصل نخواهد شد ویا عکس این مطلب.

من از شما می پرسم:

حالا که این نتیجه را گرفتی آیا مشکوک به نظر نمی رسد که مؤلفه ای با صفات عالی سبب پیدایش مؤلفه ای با موضعی پست گردد؟

یعنی تلاش ما برای بدست آوردن مؤلفه ای والا نتیجه ای پست به دنبال خواهد داشت؟

دراینجا شما تنها یک راه درپیش رو دارید که پرسش را مردود نمایید وآن این است که عنوان کنید هر دو مؤلفه مکمل یکدیگرند.

عنوان این مطلب مصداق دقیق این مطلب است که:

آتش به دو دست خویش درخرمن خویش *** من خود زده ام که را کنم دشمن خویش

دیگر کارتان تمام است.

البته راه دیگری وجود دارد.می توانید این صفحه را ببندید و هرچه خوانده اید فراموش کنید ویا اگر مشغول بحث با من هستید چندین دشنام به من بدهید تا دلتان خنک شود و دیگر به بحث ادامه ندهید.

فکر می کنم فرض اول منطقی باشد.شما با استفاده از واژه ی مکمل به راحتی خودتان را نقض می کنید.

چون اصل پنهانی که در ابتدا پذیرفتید زیر سئوال خواهد رفت.

دو مؤلفه که مکمل یکدیگرند هرگز بر هم ارجحیت ندارند.

دراینجا من عنوان می کنم که شما خود را نقض کرده اید و ازشما خواهش می کنم که به توضیحاتم توجه کنید.

فرض می کنیم شما فرد محترمی هستیدکه به دیگران فرصت توضیح را می دهید.

من عنوان می کنم که ازشما پرسشی داشتم و شما سعی برآن داشتید تا پاسخی کامل به آن بدهید.

شما نه تنها پاسخی کامل به من ارائه نکردید،بلکه دراین حین اندیشه ی خویش را نیز نقض نمودید.

من به دنبال پاسخی کامل از زبان شما بودم اما هرگز از آن نصیبی نبردم.

با این تفاسیر هردو نفر ما شکست خورده به نظر می رسیم چون به آنچه مورد انتظارمان بود دست نیافتیم.

اما برای اینکه طعم تلخ شکست را نچشیم به موضوع از جنبه ای دیگر می پردازیم.

شما توانستید مرا تخلیه ی اطلاعاتی کنید و من توانستم شما را نقض کنم.

حال که هدف دگرگون شد شکست نیز به پیروزی مبدل گردید.درواقع پیروزی قراردادی اجتماعی-زبان شناسی است که با تغییر هدف و تعیین هدف موضع خود را مشخص می کند.پیروزی تنها یک هدف دارد و آن القای خرسندی،رضایت خاطر،شادمانی و غرور به شما در هر شرایطی است.

اما توفیق ماهیتی کاملا متمایز خواهد داشت چرا که توفیق صرفن یک قرارداد نیست بلکه توفیق جریانی بنیادی و جوهری دارد.جهت حرکت توفیق هم جهت با کیهان است و در کل تمام آنچه که هست در هر حالتی موافق با جهت کیهان در حرکتند پس در یک جمله می توان گفت که همه برای همیشه در هرحالتی موفقند.

شما از ابتدای این بحث دست به انتخاب های متعددی زدید اما پشت هرانتخاب با توضیحی که من ارائه دادم جبری نهفته بوده وهست.

این جبری که شما را ناچار به تغییر هدف و نوع نگاهتان میکند تا طعم تلخ شکست را نچشید در واقع همان توفیق است که همه هستی را در بردارد.

شما مجبورید همیشه موفق باشید چون بوده اید.

شما انتخاب می کنید چون جبر به اندازه ای مطلق و گسترده است که حتا اختیار در آن مجبور است.

درست مانند زندانی که به دلیل گستردگی فضا و یا حقارت موجودی که در آن زندانی است،می توان درآن ادعای آزاد بودن کرد.

در واقع این جبراست که سبب پایستگی،تعادل و بقا می گردد.

اگر جاذبه امری اختیاری بود چه اتفاقی برای کیهان می افتاد؟

حال با شما مرور می کنم:

آیا ما پیروزیم  یا موفق؟کدام بر دیگری احاطه دارد؟

درپایان مثالی نادر برای شما میزنم تا به عمق ماجرا واقف شوید:

 آدولف هیتلر رایش  سوم و دیکتاتور مطرح جهان هنگامی که با هدف تسخیر کره ی زمین آتش جنگ جهانی دوم را با بیش از پنجاه و دو میلیون کشته بین کشورهای کره برافروخت به دنبال یک پیروزی مطلق بود اما به محض اینکه احساس نمود کشتی عظیم الجثه ی اربابی جهان نزدیک است که به گل نشیند به سرعت تغییر هدف داده و هدف خود را از رهبری جهان به خود کشی تغییر داد.در این میان هیتلر با حرکتی زیرکانه از چشیدن طعم تلخ شکست به پیروزی در گروی خود کشی پناه برد.آنانی که براین باورند هیتلر شکست خورد سخت دراشتباهند.

نمونه ی این سرگذشت در میان افرادی همچون سقراط فیلسوف،سلطان جلال الدین خوارزمشاه و منصورحلاج دیده شده که بارز ترین آن را برای شما شرح دادم.

 

پیروز باشید.2/11/1388راوی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 11:0  توسط | 
 

              پست مدرنیسم بیمار

در این هوای سرد زمستان

پنجره ی اتاق را بگشا

یک لیوان پر نسکافه با شکر متعادل به دست بگیر

صندلی ات را به کنار پنجره بگذار

شوفاژ یا شومینه را زیاد کن

حالا برو موبایلت را جواب بده

صدای زنگش همه را عاصی کرد

به دوستت از طرف من بگو زهر مار

اصلا تو بدرد این فضای رویایی نمی خوری

برو به درک

۱۳۸۸/۹/۲۶راوی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:50  توسط | 

                                       گذرنامه

امروز این مطلب را نوشتم و از آن بعنوان گذر نامه یاد کردم

هیچ ارتباطی به اداره ی گذر نامه ندارد.

در واقع این مطلب نامه ای کوتاه است به کسانی که می اندیشندوبهتر آن است که پس از خواندن از آن گذر کنند و در کرسی تأمل روحیه ی تحلیل درشان احیاء شود.

تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم که برای چه تلاش می کنم.در حقیقت و واقعیت من برای نبودن تلاش می کنم و نه برای بودن و اگر با این دیدگاه به توافق برسیم در می یابیم که هیچ کس برای بودن تلاش نمی کند و یا به عبارتی همه برای نبودن تلاش می کنند.

تلاش می کنم برای اینکه نامی از من به جا ماند.

تلاش می کنم برای اینکه دیگر در این اداره در جایگاه کارمند نباشم.

تلاش می کنم برای اینکه آیندگان از حاصل تلاشم در زمانی که نیستم بهره برند.

تلاش می کنم برای اینکه در این خانه با پدر و مادرم زندگی نکنم.

تلاش می کنم برای اینکه دانش آموزانم در زمانی که من نبودم بتوانند در جایگاه من باشند.

تلاش می کنم برای اینکه در اتوبوس شرکت واحد نباشم.

تلاش می کنم برای اینکه در ایران نباشم.

تلاش می کنم برای اینکه تنها نباشم.

تلاش می کنم برای اینکه نباشم.

تلاش می کنم برای اینکه...

تو بنویس:

 

راوی ۲۵/۹/۱۳۸۸تهران

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:49  توسط | 

رقص

رفتنم از پیشت،قصه ای گویا بود

مثل یک سرقت محض،لغو یک رؤیا بود

باز با بودن تو،صفر را می شد دید

باز با خندیدن،شادی ام برجا بود

باز بام خانه،از نگاهت می ریخت

باز باد از جنگل،دامنت را بگریخت

باز هم پیدا شد،گم شدن را در نور

باز این تاریکی ،دیده می شد از دور

ساقه ی گلها را،تنه ی کاجی شد

قصه ی عشق تو را،سخت حلاجی شد

من فراموش شدم،از کنار قصه

موش درمانده ی من،گربه ی پر غصه

همه ی منظومه،شرح یک ترجمه بود

عمق این فاجعه هم،عاری از تجربه بود

عشق را در بازی،ماهی در تور است

وقت جدی شدنش،پای ها در گور است

گره کفشم را،کور تر می بندم

با دویدن در اوج،به مگس می خندم

چون سبکتر از من،تو کجا را دیدی؟

مرگ یعنی که همین،تو جدا رقصیدی

راوی 18/5/1389

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 11:0  توسط | 

مرد همیشه...

 

بخت او را

می آزماید

چشم ها او را می پاید

عشق می ورزد و...

                      طعنه می شنود

سرزنش می کنندش

و به روحشان لبخند می زند

 با دشنام و آز درونش را نیست می دهند

و برونش را هیچ...

راه را می داند

تباه را می راند

و آه را...

هرگز نمی گوید که نمی داند؟!

چرا که طرد شده

بی دریغ و آزاد است

خسته و عاشق

ابدالآباد است...

آرمیده در اکنون

متأثر

یک...

مرد همیشه مقصر

راوی ۲۷/۸/۱۳۸۹

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:55  توسط | 
 

 

بنیاد...

 

پدرم  را  باغی  است

که پر از  تاکش   کن

همه آزادی   و  عشق

مرز  را  خاکش  کن

باغ   پر   تاک   پدر

آب     باران    دارد

نه    زلالی    جویی

یاد     یاران    دارد

پدرم   با  صد  عشق

باغ   را   پروردست

خاک  آن  می  بوسم

چون پدر را با  دست

خاک آن را شدداشت

زود   تر   از   دیگر

باغ ها   شد  برداشت

میوه ی  باغ   تو  را

اشک   ریزان  چیدم

چون که هرتاک دمید

چهره ات   را   دیدم

که به  گرمای   کویر

خاک  را   آخر  شد

پدری  چون  تو  بدید

حاصلش   باور   شد

خوشه ی زحمت   تو

چیده  شد  از   ریشه

برگ  و باغ  و تاکش

همه     شد     اندیشه

من تو را تا همه  عمر

باغبان     می     دانم

دست   تو  می  بوسم

به    جهان   می  بالم

که   مرا  در  بر   تو

درس    ها     پیموده

سایه ی  یک    پدری

چون تو بر سر  بوده

شاید این  تکه  نوشت

برود       از     یادم

نیک   دانم   که   پدر

هست    در     بنیادم

۲۹/۰۳/۱۳۹۰ تهران ۴۵ دقیقه ی بامداد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:50  توسط | 
 

بلوغ

به کنش فکر می کنم

به واکنش فکر می کنم

اما هر دو از من دورند چون تو

وقتی تو را داشتم عقلم نبود

اکنون که عقلم هست

تو را دیگر ندارم

آه افسوس می خورم

قانون وابسته به شرایط است

می توانستم با تجاوز به عنف

قانونی تصویب کنم

می توانستم با خوشبختی به مجادله بنشینم

وترانه را بی کفایت بنمایم

گاهی از اینکه شرور نبوده ای شرمساری

گاهی از لجاجت نکردن چون حماقت یاد داری

                   وگاهی نبودن را دلیلی جز بودن نیست

باخود زمزمه می کنی که زمان برگردد

اما...

هرگزی مشکوک حصار خاطره را محکم تر می کند

چرا که اگر در بازگشت امیدی هست

در بازنگشتن نیز

چرا که تلاش یک سو‌‌‌‌‌ ء تفاهم است

وعشق از دست رفته یک اهانت

اما دوست داشتنت احترامی است که برای خود قائلی

وکسی از آن چیزی نمی داند.

۱۳۸۹/۴/۳۱راوی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 11:1  توسط | 

 آزادی

 

به تاریکی نه عادت کن

نه مثل من به آرامش

نه مثل ما به فرسایش

به نابودی خیانت کن

نگردان رو زبیداری که هر آیینه خوابت هست

گرم امروز روز توست، به شب گو باز هم شب هست

خیال ماه را این است؛

               که این سیاره غمگین است

همه تنهایی انسان

همین چشم سبک بین است

شتابی کن، شتابی کن

زمین را آفتابی کن

سراب ماه را بشکن

به زنجیرت جسارت کن

هزاران حلقه را بشکاف

رها از هرچه استنکاف

سرود سربلندی ده

به آزادی ارادت کن 

۲۲/۳/۱۳۸۹راوی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 14:56  توسط | 

عفونامه

اکنون حدود سی دقیقه است که قلم در دستان من می چرخد و آنقدر پرش ذهن از مطلبی به مطلبی دیگر سریع شکل می گیرد که قلم در دستانم مبهوت شده و صدای دست را نمی شنود.اما در آخر دستم فریاد کشید و او را راهی کرد.اصولن مرخصی گرفتن اندیشه سبب اضافه کاری ذهن و اخراج وبلاگ از پیکره ی تفکر دیگران می گردد.شاید خوب می بود اگر در این مدت که وبلاگ به روز نشده بود،اندیشه هم خوش گذرانی می کرد اما صد افسوس که این منظور حادث نشد  و او نیز به کارهای دیگری مشغول بود که ارزشی به اندازه ای نامحدود داشت و دارد و مرا از این حیث در مقابل عده ای از دوستان شرمسارمی نماید.برای همین مهم از باب اینکه مسبب اساعه ی ادب در مقابل دوستان گشته ام تمنای عفو و نمایان ندامت و امید جبران خسارت را خواستارم چرا که جز این در توان این حقیر نیست.

 ازدیاد برنامه های ذهن و اخیرن روزمرگی انتهای سال دست به دست هم داده تا مرا سرافکنده کند،اما این چنین نیست که مرا از دوستانم باز دارد و گمان تلخی است که آنان جز این را طلب کنند. از قرار معلوم الحالی که حافظ و نافذ این ارتباط است،مسجل  می نماید که در عصری  که شناسنامه  کارساز نیست تنها ورقه ی هویت همین چند سطر مجاز است و من پیوسته در فکر سفر به درون.سفر به درون خودم و درون آنانی که از خودند.اما بیم از آن دارم که نتوانم آنچه که از زبان آنان جاری می گردد بر مجاز بنگارم.

بسیار روشن است که دوستان با لطف افزون به دیده ی اغماض می نگرند و گاه چند سطری مرا نوید و چند عمری مرا امید می بخشند.درود و سپاس فراوان بر وجود یکایک بیداران.

19/10/1388راوی

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 18:6  توسط |